محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1732
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و عجمان به جنبش آمدند . سعد كه از اختلاف آنها بيمناك بود قيس بن مكشوح را با هفتاد كس به دنبالشان فرستاد ، قيس از جملهء آن سران بود كه سالاريشان بر صد كس روا نبود اما سعد به دو گفت : « اگر به آنها رسيدى سالارشان هستى » گويد : قيس سوى آنها رفت و هنگامى به نزد گدار رسيد كه دشمن به عمرو و ياران وى حمله برده بود و آنها را عقب زد و قيس به نزديك عمرو رفت و وى را به ملامت گرفت و سخنان ناروا به هم گفتند و ياران قيس گفت : « وى را بر تو سالارى دادهاند » عمرو خاموش شد و گفت : « كسى را بر من سالارى مىدهند كه در جاهليت به اندازهء يك عمر با وى جنگيدهام ؟ » اين بگفت و سوى اردوگاه بازگشت . طليحه نيز برفت و چون مقابل بند رسيد سه بار تكبير گفت و برفت و پارسيان به طلب وى برآمدند و ندانستند از كدام سو رفته است و او پايين رفت و از كدار گذشت آنگاه سوى اردوگاه بازگشت و پيش سعد آمد و خبر خويش را با وى بگفت و اين كار براى مشركان ناخوشايند بود و مسلمانان خرسند شدند و ندانستند كه چيست ؟ قدامهء كاهلى گويد : ده برادر از فرزندان كاهل بن اسد بودند كه آنها را بنى حرب مىگفتند ، در ليلةالهرير يكيشان در نبردگاه رجز مىخواند و يكى از آن ده برادر عفاق نام داشت و چون ران مرد رجز خوان قطع شد شعرى به اين مضمون خواند : « عفاق صبر كن كه اينان چابكسوارانند « صبر كن و يك پاى از دست رفته ترا نگران نكند » و همان روز از اين ضربت بمرد حميد بن ابى شجار گويد : سعد طليحه را به كارى فرستاد اما او كار را رها كرد و